Hana dokhtar maman❤

برای تو مینویسم‌ که نفسی😍

هانای مامان(❤)

1398/11/7 15:52
نویسنده : Maman hana H
38 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر نازم امروز ۶ ماه و ۳ روز از تولدت زیبات گذشته و من تازه با اینجا آشنا شدم 

موقع به دنیا اومدنت یادم نمیره 

پنجم مرداد ماه سال ۱۳۹۸ ساعت ۶و ۱۰ دقیقه صبح اینقد عجله داشتی که بهت میگفتن نینی سحر خیز😄

اینقد ناز بودی که باورم نمیشد دختر من باشی وقتی که گذاشتنت تو بغلم تا شیر بخوری و تو با دهن کوچولوت آروم آروم مک میزدی من غرق در لذت بودم بخاطر داشتن کوچولویی مثل تو🤩

فردای روزی که آوردیمت خونه صورتت پر از دون دونای قرمز شد من با اون حال نتونستم طاقت بیارم که تنها بفرستمت برا آزمایش زردی😓

رفتیم بیمارستان ولی من نتونستم بیام موقع خون گرفتن ازت چون واقعا دلشو نداشتم مادربزرگت تو رو برد برای آزمایش 

جوابش اومد و تو با زردی ۶ که برای یه نینی ۱ روزه زیاد بود بیمارستان بستری شدی 

چه روزای بدی بود برای من وقتی نینی کوچولوم توی دستگاه بود 

تو همش گریه میکردی و نمیخواستی تو دستگاه بخوابی بخاطر همینم ۴ روز بستری شدی 

بدنت پر از لکه های قرمز شده بود و من فقط گریه میکردم حتی حاضر نشدم برا ۱ ساعت ولت کنم و برم خونه برام جدایی ازت غیر ممکن بود

روز پنجم تولدت از بیمارستان مرخص شدی😊

و اومدیم خونه 

تو اولین نوه خانواده مادری و دومین نوه خانواده پدری هستی جوری که همه عاشقتن برا همینم همیشه درحال ناز کردنی دختر کوچولوی من 

از ماه سوم کم کم تلاش کردی برای غلت زرن و سه ماه و ده روزگی بلاخره موفق شدی که غلت بزنی💪

از شروع چهارماهگیت دکتر گفت میتونم بهت غذا بدم بخاطر رفلاکست ولی من از شروع پنج ماهگیت بهت غذا دادم

و خوشحال بودم که داری غذا میخوری آخه خیلی بامزه غذا میخوری امروز بهت قطره آهن دادم😥و تو حالت بد شد و مجبور شدم ببرمت حموم😞

روزشنبه واکسن زدی توی درمانگاه کلی گریه کردی و منو بابات حسابی ناراحت بودیم برا جای واکسنت هر ۴ ساعت بهت استامینوفن دادم و کمپرس سرد با اینکه خیلی درد داشت ولی تو خیلی دختر قوی بودی و  با اینکه درد داشتی همش بازی کردی و خندیدی این واکسنتم گذشت و الان با گذشت ۲ روز حالت خوب خوب شده 

ببخشید اگه اذیتت کردم بخاطر این دارو حتما عوضش میکنم این روزا خیلی شیطون شدی و همش دوس داری بازی کنی😍

این عکس مال چند روز پیشه وقتی خودتو تشک پیچ کرده بودی 😁

و اینم امروز که فیشای دستگاهو که دیروز در آورده بودم داری میخوری😅

الانم در خواب نازی عشقم 

از امروز هر وقت تونستم میام و خاطره های قشنگتو اینجا مینویسم تا در آینده که یادم رفتن و فراموششون کردم باز بیام و همش برام زده بشه😍

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)